خداحافظ...
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:27 ق.ظ

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین ازگریه های عشق چه زندونی برام
ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی
شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو
لرزوند
یکی با دستای پاکش گلای باغچمو
سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ
گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از
هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو
برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه
بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو
بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب
زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می
دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل
گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد
این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی
تونی
طلسم بغضو برداره .از این پاییز
دیوونه
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
بهت وفادار میمانم
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:26 ق.ظ

صدای باد را بشنو که آواز کهنۀ
غمگینی می خواند . می داند که امروز تو را ترک می گویم . برایم گریه مکن . . .
زیرا قلبم در راهی که می رود خواهد شکست . خداحافظ عشق من . . . خداحافظ . .
. خداحافظ ای تنها محبوبم . . . تا زمانی که مرا به یاد آوری هرگز چندان دور
نخواهم بود . خداحافظ عشق من . . . من همیشه به تو وفادار می مانم . پس مرا
در رؤیایت جای ده تا زمانی که پیش تو باز گردم . ستارگان را در آسمان ببین . و
آنها به هر کجا که بروند با درخشش خود با من خواهند بود . و من آرزو می کنم که هر
چه زوردتر مرا به خانه راهنمایی کند . خداحافظ عشق من . . .خداحافظ عشق من . . .
خداحافظ . . . تا زمانی که مرا بیاد آوری هرگز دور نخواهم بود .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
رسم دنیا رفتنه ...
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:25 ق.ظ
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
...نه سلام!
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:22 ق.ظ
سلام نمیکنم،
سلام نمیکنم که نگویی بی خیال تمام قیل و قال های غبار گرفته،از پیچ وتاب کوچه های
غریب و آشنا گذشته،بی تفاوت تمام دست هایی که نیاز دستانش را دریافتند،از کنار کوچه ی
دلمان گذشت وسلامی کرد و هنوز چند قدم دور نشد...قاطی تمام بی خیالی هایش شدیم!
می نویسم!
مینویسم،چرا که خوب میدانی هیچ چیز نزد من محبوب تر از نوشتن نیست.
می نویسم چرا که تو نیز همچون من،به تقدس واژه ها ایمان داری.
می نویسم چرا که میدانی و یقین داری اگر دوستت نداشتم کلمات را بهانه ای نمی کردم، برای لحظه ای با تو بودن!
می نویسم برای دوست داشتن- حتی کسانی که دوستمان نداشتند- و گذشتن از تمام دلخستگی هایی که در قلبمان جایی نیافتنند...
آری می نویسم فقط برای دوست داشتن....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
میدانی؟
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:22 ق.ظ
بعد از آن سیب من آدم شده ام، میدانی؟
مثل چشمان زمین کم شده ام، میدانی؟
رسم پرواز مرا خاک زمین آتش زد
تل خاکستر و ماتم شده ام، میدانی؟
خبری هست که باران به زمین می آید
من پر از گریه و شبنم شده ام، میدانی؟
سال ها در پس این کوچه ی سرگردانی
زیر این فاصله ها خم شده ام میدانی؟
دست لطف تو به پهنای زمین اما من
جیره خوار سفره ی غم شده ام میدانی؟
عشق سهراب تو را خنجر شیطان زد و من
چون پریشانی رستم شده ام میدانی؟
شهر خالی تر از آن است که مجنون باشیم
پی تو لیلی عالم شده ام میدانی؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
*واگویه های خیس
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:21 ق.ظ
داستانی خواهم شد...و یا شعری...
منظومه ای مملو از رنج و انتظار...
و پر از روز هایی که نیامدی.
*
قطره خواهم شد.
عاقبت،چه کسی میداند؟ -قطره ی کوچکی که از غم بارترین پس کوچه های چشم گذشت و
روی گونه غلتید...به زمین هبوط میکند یا به آسمان عروج!-
*
هق هق
دیگر روی بارانی ترین آسمان خدا را سفید کرده ام!
چشم هایم بارید.
باران هم.
باران بارید و خیابان هم...
باران بارید و انتظار پیر ترین دهقان شالیزار هم به سر آمد!
باران بارید،چشم هایم هم...
من میباریدم که آسمان بغضش ترکید یا باران را بهانه ی تنها گریستنم کرده بودم؟!
*
به خودم که آمدم اشک ها از خود بی خودم کرده بودند...!
*
تمام خاطرات بوی نا گرفته ی کودکی را مرور کردم که شاید بفهمم،چشم هایم را که می بستم،پشت کدام درخت قایم میشدی؟!
*
باران بارید
حقیرترین برکه های روستا هم بی نصیب نماندند!!
روی دست های به آسمان دراز کرده ام...هنوز بیابان جا خوش کرده بود...
*
آب ها از آسیاب افتاد...
مترسک سر جالیز هم به متلک کلاغ ها عادت کرد...
اما من...نیامدنت را...!!!
باور کرده بودم که نمیایی اما...
عادت کرده بودم چشم هایم را به سکوت جاده ببخشم...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
...
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:10 ق.ظ
زیر خاکستر ذهنم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است زعشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
*****
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم ازاین که چرا
مانده ام زنده هنوز
*****
گاه گاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آردازاین بنده هنوز
*****
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
*****
گر چه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
*****
گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"
سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
*****
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
هم چنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
*****
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
*****
"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
میروم
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:09 ق.ظ
میروم خسته وافسرده و زار
سوی منزلگاه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
امتداد سکوت...
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:09 ق.ظ

از کجای تو شروع شدم در امتداد لحظه ای که امتداد تو بود از
درون تو گذشتم، در درون تو زاده شدم چون حوا که از دنده ی آدم بیرون آمد خودم را
تنها یافتم میان فاصله ای از خودم، تا سایه های تو *** غم هایم آشنا با من نفس می
کشند با حادثه های معمول از حوادث عبور می کنند از فضاهای رنگی به جستجوی بیرنگی
آهنگ بی صدای بودن، بودم یا طنین ترانه ای در دور *** کلاه تو بزرگ بود و پر سایه و من و
سبزهای کوچک، در انتظار نور سوار بر خیالات خودم بودم که بادی وزید و پلکهایم در
افق گم شد با سکوت *** در چشمانت سؤالی بود نوری که از مردمکهایت می ریخت پریدن
پرنده ای از میان پلکهایت در چشمانت سوال... و من که بی تفاوت از کنارت عبور کردم .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
حیف که رفتی ....
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:07 ق.ظ
چه زیباست به خاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن
و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ایکاش میدانستی بدون تو،
مرگ گواراترین زندگیست،بدون تووبه دورازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست ایکاش میدانستی مرزخواستن کجاست؛
و ایکاش میدیدی قلبی را که فقط ؛
برای تو می تپد.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
کاش میدانستی دلتنگتم
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:04 ق.ظ
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است...
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در
رگهایم جاری کرد !
درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به
قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی
برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم.
دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی
که دوستشان دارم کنده
شوم .
در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نیست ٬ به اتش گناهی
که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهای مرا از پشت بسته
است٬ آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده
است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا
بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم. . .
آنقدر دلتنگ دوریش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی
کسی و تنهایی می جود . . .
به او نگاه
می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد .
به او که لبهایش از اندوه من می لرزند .
به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند
جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . .
به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬
هرگز ٬هرگز به روی دنیا
بازشان نکنم .
به او که
تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است.
سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها
را با خود می کشم و میدانم که زمان ٬ شاید زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد
ولی هرگز فراموش نخواهم
کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش
برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
خداحافظ
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:01 ق.ظ

خداحافظ هر چقدر
عاشقت بودم دیگه بسه
میرم ولی کاش میدونستی که دلم چه بی کسه
کاش میدونستی با تو هرگز
..... خداحافظ..... خداحافظ
یه اسیرم دیگه دارم از این خرابشده میرم
یا میمیرم یا دلو از دست چشات پس میگیرم
هی فراری .. دیگه واسم حس قدیم نداری
زخم کاری,عادت ته پا روی قلبم بزاری
شبا به یاد تو تا خود صبح نشستم
همش نشستم و بیاد تو شکستم
دیگه میخوام برم که خیلی خیلی دیره
خدا یه روزی حقمو ازت میگیره
هی ..............هی
تلف شدم هیشکی نپرسید از دلم چی میخوای
خوب میدونم یواش یواش من دیگه میرم از یاد
خوب خلاصه ببخش اگه برای تو کهنه شدم
بی کلاسه دلم دیگه واسط یه عشق دمودست
با تو هرگز هرچقدر عاشقت بودم دیگه بسه
خداحافظ کاش میدونستی که دلم چه بی کسه
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
بازهم میگویم .... عاشقم
دوشنبه 23 شهریور 1388 03:01 ق.ظ
باز هم عطر
گلهای تنهایی به مشامم رسید و قاصد کهای سپید از من
دور شدند
و به سرزمینی کوچ کردند که
گلهای باغش بوی تنهای ندهند . دلواپسی در وجودم
رخنه کرده و در
دلم محبوس شده ، می دانی ، دلواپسی حس غریبی است که قلب پر
درد را پژمرده
می کند . می خواهم با سایه تنهایی در خیابان قلبم قدم بزنم و پیاده رو
خیالم رو با
اشک چشمانم خیس کنم و از
لابه لای احساس قلبم تو را بخوانم و بگویم
دلواپسم . دلواپس تو ...
برای دید نت که
بیایی و ضرباهنگ دلم را آرام تر کنی و با یک
نگاه شمع وجودم را
روشن کنی
. بیایی و با یک تبسم امید خفته در قلبم را بیدار سازی و سیاهی زندگی ام
را با سپیدی قد مهایت روشن کنی. باور
کن در دیدار آینه هم خیال تو ، از سیاهی چشمانم
سو سو می زند.
باز هم
امیدوارم به خاطر اشکهای زلالی که به دور از کینه مهمان گونه
هایم شده مرا دریابی...
با این حس
غریبانه دلم که تا اوج تا بی نهایت دلواپس توست
، دلواپس تو...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
میدونم میای
دوشنبه 23 شهریور 1388 02:46 ق.ظ
هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه
شریک خنده وشادی رفیق ماتمم باشه
خدایا عشق من پاکه اگرچه عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دلچاکه
میگن جوینده یابندست ولی پاهای من خستست
من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا
هست
هنوزم در پی اونم که اشکا مو روی گونم
با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم نکن گریه منم اینجام بذار دستاتو
تو دستام
تو احساس من و میخوای منم ای گل تو رو
میخوام
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
گلی ... یادت نره
دوشنبه 23 شهریور 1388 02:44 ق.ظ

یاد قلبت
باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی
که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها،
به تو می اندیشد
و
دلش از دوری
تو دلگیر است
مهربانم ای
خوب
یاد قلبت
باشد، یک نفر هست که چشمش
به رهت
دوخته ، بر درمانده
و شب و روز
دعایش این است
زیر این سقف
بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی
و دلت
همواره، محو شادی و تبسم باشد
مهربانم ای
خوب
یاد قلبت
باشد، یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و
رویایش را
به شکوفایی
احساس تو پیوند زده
و دلش می
خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
مهربانم ای
خوب
یک نفر هست
که با تو
تک و تنها
با تو
پر اندیشه و
شعر است و شعور
پراحساس و
خیال است و سرور
مهربانم این
بار یاد قلبت باشد
یک نفر هست
که با تو به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت
هر صبح گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و
دلش می بوسد
و دعا می
کند این بار که تو
با دلی سبز
و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از
عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه
و آبی فردا برسی .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5
تبلیغات 



